
بسیاری از مردم در زندگی خود در موقعیتهایی قرار میگیرند که بارها تکرار میشود و رنج مشابهی ایجاد میکند. آنها ممکن است روابطی را انتخاب کنند که پایانش دردناک است، کارهایی را برگزینند که به شکست منجر میشود، یا احساسهایی را تجربه کنند که قبلاً بارها داشتهاند. این چرخهها اتفاقی نیستند. پشت آنها الگوهایی پنهان وجود دارد که از سالهای نخست زندگی در ذهن ما شکل گرفتهاند.
این الگوهای فکری و هیجانی «تلههای زندگی» نام دارند. تلههای زندگی باورهای نادرستی هستند که در دوران کودکی در ذهن ما تثبیت شدهاند و در بزرگسالی نیز بر احساسات، تصمیمها و روابط ما حکومت میکنند. وقتی در کودکی در موقعیتی قرار میگیریم که نیازهای عاطفیمان نادیده گرفته میشود، ذهن ما برای سازگاری با آن وضعیت، به نتیجههایی دربارهی خود و جهان میرسد. این نتیجهها بعدها به باورهای عمیق و تغییرناپذیر تبدیل میشوند.
تلههای زندگی فقط در ذهن باقی نمیمانند؛ آنها در رفتار ما بازتاب پیدا میکنند و باعث میشوند همان شرایط دردناک گذشته را دوباره و دوباره بازسازی کنیم. هرچند ممکن است در ظاهر از آنها بیزار باشیم، اما در ناخودآگاهمان احساس آشنایی و امنیت نسبت به آنها داریم. به همین دلیل، افراد معمولاً به سوی موقعیتها یا افرادی کشیده میشوند که تلهشان را فعال میکنند.
تلههای زندگی سه مسیر اصلی دارند:
۱. تسلیم: فرد بدون آگاهی خود را در همان شرایطی قرار میدهد که در گذشته آسیب دیده است. مثلاً کسی که در کودکی طرد شده، در بزرگسالی جذب افرادی میشود که از نظر عاطفی در دسترس نیستند.
۲. اجتناب: فرد از موقعیتهایی که ممکن است احساسات دردناک تله را بیدار کند، دوری میکند. برای مثال، از صمیمیت میترسد و از رابطه فرار میکند.
۳. جبران افراطی: فرد در جهت مخالف تله عمل میکند، اما بهصورت افراطی و غیرواقعی. مثلاً برای پنهان کردن حس حقارت، به خودنمایی و کنترل دیگران میپردازد.
ریشهی تلهها در نیازهای عاطفی برآوردهنشدهی دوران کودکی است. هر انسان پنج نیاز اساسی دارد:
۱. دلبستگی ایمن و احساس امنیت.
۲. آزادی و استقلال در تصمیمگیری.
۳. احساس ارزشمندی و هویت شخصی.
۴. آزادی در بیان نیازها و هیجانات.
۵. واقعیتپذیری و مرزهای مناسب.
وقتی والدین نتوانند این نیازها را برآورده کنند ــ مثلاً از طریق بیتوجهی، کنترلگری، انتقاد مداوم، یا بیثباتی ــ کودک احساس میکند دنیا جایی ناامن یا بیعاطفه است. در نتیجه به باورهایی چون «من دوستداشتنی نیستم»، «دیگران بالاخره مرا ترک میکنند»، یا «احساساتم بیارزش است» میرسد. این باورها در ذهن باقی میمانند و بخش ثابت شخصیت را میسازند.
در بزرگسالی، هر بار که موقعیتی مشابه گذشته پیش میآید، همان احساسات قدیمی فعال میشوند. فرد ممکن است اضطراب، خشم، شرم یا غم شدیدی تجربه کند که با واقعیت فعلی متناسب نیست. ذهن تمایل دارد فقط چیزهایی را ببیند که تله را تأیید میکند. وقتی اتفاقی خلاف تله رخ میدهد، آن را نادیده میگیرد یا بیاهمیت میداند. به این ترتیب، تلهها به خودی خود دوام میآورند و با گذر زمان قویتر میشوند.
هرچقدر هم فرد از تلهی خود آگاه نباشد، تله بر تصمیمها و روابطش اثر میگذارد. ممکن است او بارها شغل عوض کند اما باز احساس بیکفایتی کند، یا در روابط عاشقانهاش همیشه به نوع خاصی از افراد جذب شود. این انتخابها تصادفی نیستند، بلکه نتیجهی تکرار همان الگوی درونی هستند که از کودکی در ذهن شکل گرفته است.
تلههای زندگی میتوانند حوزههای گوناگونی از زندگی را دربرگیرند: روابط عاشقانه، کار، دوستیها، و حتی رابطه با خود. آنها میتوانند موجب احساس شکست، اضطراب، افسردگی یا بیارزشی شوند. بسیاری از افرادی که در ظاهر زندگی موفقی دارند، در درون گرفتار تلههایی هستند که به آنها احساس نارضایتی یا پوچی میدهد.
هدف از شناخت تلهها این است که بتوانیم آنها را آگاهانه ببینیم، نامشان را بدانیم و متوجه شویم چه زمانهایی فعال میشوند. زمانی که فرد بتواند تلهی خود را شناسایی کند، اولین گام برای تغییر را برداشته است. تغییر یعنی آموختن روشهای جدید فکر کردن، احساس کردن و رفتار کردن؛ روشهایی که دیگر از تلهها تغذیه نکنند.
منبع:
یانگ، جفری ای. و ژانت اس. کلوسکو. زندگی خود را دوباره بیافرینید. ترجمهٔ حمیدرضا مصطفیزاده، نشر سایه سخن، چاپ چهاردهم، ۱۴۰۰.

